تبلیغات
انتهای سادگی... - روز اول با خود گفتم دیگرش هرگز نخواهم دید...
انتهای سادگی...
به نام او همان که من را آفرید
 
تاریخ : سه شنبه 15 شهریور 1390 | نویسنده : niloo
این شعری که میخوام براتون بزارم خودم کلی باهاش خاطره دارم یه جورایی میشه گفت یکی از قشنگترین شعرای عشقمه(فریدون مشیریه)..:

روز اول با خود گفتم دیگرش هرگز نخواهم دید..

روز دوم باز میگفتم لیک با اندوه و با تردید...

روز سوم هم گزشت اما بر سر پیمان خود بودم...

ظلمت زندان مرا میکشت باززندان بان خود بودم...

ان منه دیوانه ی عاصی در درونم های وهوی میکرد..

مشت بر دیوارها میکوفت روزنی را جستو میکرد...

میشنیدم نیمه شب در خواب های های گریه هایش را...

در صدایم گوش میکرد درد سیال صدایش را...

شرمگین میخواندمش بر خویش.از چه بیهوده گریانی؟؟!..

در میان گریه مینالید:
دوستش دارم نمیدانی؟؟!...

روزها .فتند و من دیگر خود نمیدانم کدامینم..

ان منه سر سخت مغرورم یا من مغلوب دیرینم؟!..

بگزرم گر از سر پیمان میکشد این غم دگر بارم..

مینشینم شاید او اید عاقبت روزی به دیدارم...




طبقه بندی: شعر نوشته ها، 
برچسب ها: شعر، فریدون، فریدون مشیری، روز اول، عاشقانه، شعر عاشقانه،
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
پیوند های روزانه
ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب ارسال شده: عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

ابزار وبمستر

عکس

تفریح و سرگرمی

دانلود

قالب وبلاگ